سيد محمد باقر برقعى

3402

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در بهاى وصل جانان دين و دل را داد « منشى » * بيشتر بايد اگر جان و تن و سر مىفروشد حديث عشق جانا بيا كه جان تو و جان من يكيست * گر پيرهن دوتاست ولى جان و تن يكيست امروز در قلمرو خوبى تويى اگر * سلطان حسن و صاحت وجه حسن يكيست چون من ز دست رفته زليخا هزارهاست * الا كه چون تو يوسف گل‌پيرهن يكيست از در يكى درآمد و كارم ز دست برد * دردم دگر مپرس كه اينجا سخن يكيست ازبس‌كه خون دل خورم از ديده آن منم * امروز اگر كه ساقى دست و دهن يكيست زلفش خطا نگويم اگر آنكه سر كنم * هر چين آن به نافهء مشك ختن يكيست « منشى » زمان دوتاست ولى در مذاق من * شيرين حديث عشق تو با كوه‌كن يكيست